حمد الله مستوفى قزوينى
58
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
مهين دخترش بود زينب به نام * كه داشتش ابو العاص در اهتمام رقيّه كهين جفت عُتْبَه شمر * كه از بو لهب داشت عُتْبَه گُهر 1105 همه كافران آن زمان يك سَخُن * شدند و فگندند از اينگونه بُن : « محمّد چو زين دين بپيچيد رو * نخواهيم ما نيز پيوند او به الزام » گفتند : « از اين دختران * بداريد دست اى گُزين شوهران ز ما هر كه بهتر كنون دخترى * بخواهيد « 1 » چون بر فلك اخترى كه پيوند با دشمن خويشتن * نسازند دانشوران بىسخن » 1110 چنين گفت ابو العاص : « از جفتِ خويش * مبادا كه گيرم جدائى به پيش نخواهم ورا كرد هرگز رها * اگر خود شود جان از آن بىبها » رها كرد عُتْبَه زنِ خويشتن * برنجيد سيّد از او زين سخن ز داماد گشتش درون پر ز كين * دعا كرد در حقّ مرد لعين كه : « يا رب ددى را براو برگمار * كه او كارِ پيوندِ من داشت خوار ! » ( 33 ) 1115 دعا كرد اجابت در اين دادگر * بدرّيد شيرى ورا در سفر از آن پس نبى دختر نازنين * به عثمان سپردش به آئين دين سرافراز عثمان شد او را همال * بماندند با همدگر چند سال ز عثمان پسر آمد او را يكى * كه مثلش به دانش نبُد كودكى پدر خواند عبد اللّه او را به نام * درآوردش از مهر در اهتمام 1120 ولى زو نيامد اميدش به بر * به ششسالگى درگذشت آن پسر خروسيش منقار در چشم زد * بدان جاى نيكان شد از روزِ بد * وزاينرو قريشى يگان و دوگان * مُسلمان شدندى كهان و مهان چو افزون شدندى همى مؤمنان * فزون خواست كافر برايشان زيان « 2 » شدند چيره بر مؤمنان كافران * بر اسلاميان كارشان شد گران 1125 چو خوارى ز اندازه اندرگذشت * همى آب آن خوارى از سر گذشت برفتند پيشِ نبى اهلِ دين * بگفتند با او يكايك چنين كه : « تا چند شايد چنين زيست خوار ؟ * اگر هست دستورىِ كارزار ،
--> ( 1 ) ( ب 1108 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ خواهند . ( 2 ) ( ب 1123 ) . در اصل : ايشان زبان .